شنبه چهارم دي ماه  

دیگه روز شماری نمی كنم ، اخه امدنت خیلی نزدیكه،  گل پسر تو چه شكلی هستی ؟ هزاران چهره برایت تصور می كنم و منتظر اولین دیدار خودم با تو هستم، نمی دانم مو داری یانه؟! سفیدی یا سبزه؟! موهات چه رنگیه؟!
ادرین یه خبر خوب برات دارم بی اغراق میگم كه باباي بسیار بسیار مهربونی داری با قلب بزرگ 
همه نی نی های فامیل دوسش دارند، ولی تو از همه خوش شانس تری كه همچین باباي داری ، از الان برای اسكی رفتنت كارتینگ و شنا و خیلی چیزای دیگه برات برنامه ریزی كرده
می د

ادامه مطلب  

امروز  

امتحانمو شدم 16...
++بعد از امتحان با زری سردمون بود( جای همه ی اونایی که این پستو می خونن خالی)رفتیم اش گرفتیم با یه دونه نون و توی ماشین نشستیم خوردیم...خیلییییییییی چسبید:)
++یه بارون قشنگی میاااد ادم دلش می خواد یه بالکن باشه بشینه توش و یه کافیم دستش باشه و به اسمون خیره بشه:)امروز هوا خیلی قشنگه...من عاشق اسمون بارونیم...
یه ارامشی بهم میده که نگو البته اگه باباي محترمه نر*ه توی حالمون...
++صدای بارونو خیلی دوست دارم...
ادم توی هوای بارونی دلش می خو

ادامه مطلب  

خیلی خستم  

حالم از این باباي نفهمم بهم می خوره.............
عصبانیم ...
دلم می خواد خودمو خفه کنم از دست این باباي نادونم...جالبه که فک می کنه خیلی هم فهمیدست ...هه
خاک بر سرت با این فهمیده بودنت ... اگه همه ی فهمیده ها مسه تو باشن که ریده میشه توی زندگی همه...
خدایااااااااااااااااااااااااااا خیلی مراعات می کنم تا جوابشو ندم ...
خدایا ااااااااااااااااااااااا خسته شدم ازش...
ازش متنفرم...متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
جز جزعه رفتارا

ادامه مطلب  

فاطمه ناراحته:(  

اینقدر اعصابم خورده که به بغض اومده در گلوم حتی غذا هم می خورم انگار دارم زهره مار می خورم...
خدایا دمت گرم ...تو تلاشتو کردی میدونم مشکل از باباي منه...اخه الکیم که نمی شه معجزه کرد باید بندتم فهمیده باشه که باباي احمق من از اولم نبود...
خدایا دیگه دلم روشن نیس...ن که نا امید باشما ن فقط دیگه خسته شدم از الکی خوش نشون دادن خودم...
خدایا دنیات اینقدر برام تنگه که گاهی حس می کنم اضافیم......
خدایا این روزا حالت خنثی دارم ن خوشحالم ن ناراحت حتی از لجبازی ک

ادامه مطلب  

با شانه هایی که بالا میندازد!  

شاید اسم امروز را بشود گذاشت:روز خوب!
روزی که باران میبارد...
روزی که از بازار بازی دانلود کردم و بازی کردم(برای اولین بار!)
روزی که تقریبا همه خانواده دور هم جمعیم.به یاد قدیم ها...با هم ناهار دستپخت مامان را میخوریم.
روزی که مینشینم پشت پنجره نیمه باز و باران تماشا میکنم و نفسش میکشم و آهنگ گوش میدهم.
روزی که....شده برای همین یک روز یادم بماند«گور باباي هر چیزی که تا امروز برایم مهم بوده!»
رها از هر مسئولیت نانوشته ای که انرژی ام را میبرد.
امروز ب

ادامه مطلب  

 

خدایا شکرت بدتر از اینم میتونست اتفاق بیافته . خبر تصادف داداشی حالم بد کرد دیشب تا صبح نخوابیدم بدترین زجر اینه که دور از عزیزات باشی و نتونی کاری کنی . 
امسال پاییز بدی داشتم کاش آذر تموم بشه حس خوبی ندارم .. 
امروز خواهری اف هست قراره بریم شهری که نمیدونم کجاست دیروزم جایی بودم که اصلا فکر رفتن به اونجا به ذهنم نمیومد فکر میکنم کجاها قراره باشم که خودم هنوز خبر ندارم 
 گاهی ارزو میکنم ادمهای زیادی توی زندگیم داشتم مثل داشتن چند تا داداش بز

ادامه مطلب  

بخت من و ملاقاتی روی زمین.آنهم از جنس پدر!  

موقع شستن ظرفهای شام صدای باباينا رو شنیدم که تو هال داشتن با داداشم حرف میزدن...یه جورایی نصیحت.اما نصیحت بابا فرق داشت.بابا نصبحت نمیکرد،از اول هم!منطقی حرفشو میزد و راه و بیراهه رو نشون میداد.هیچوقت تو تصمیم گیری های زندگی بچه هاش نظر قطعی نمیداد.یعنی تصمیم اخرو میذاشت به عهده خودمون.بابام برام همیشه نمادی از روشنفکری بود اما انگار از وقتی رفتم دانشگاه،از وقتی پامو تو جاهای بزرگتری گذاشتم یادم رفت که چقدر خوبه و چقدر اخلاقای خوبی رو تو خ

ادامه مطلب  

خواب  

سرم پر از حرف است و وقتی دست به کیبورد می برم همیشه ذهنم از کلمه هایی که یادداشت می شوند جلو می زند، لجش در می آید و از یک جایی به بعد می گوید برو بابا! تو هم رفیق راه نیستی! و تنها می شود، فکرم تنها می شود و بعضی چیزها همیشه همین جا می ماند، اینجا... توی سرم است یا دلم... نمی دانم، هنوز کسی دقیقا نمی داند اینجا کجاست، اما من گمان می کنم اینجا جایی است که می توانم شب ها که می خوابم توی خوابهایم تکرارشان کنم، به یادشان بیاورم و همه ی آن چیزهایی که در رو

ادامه مطلب  

سال غیر تحصیلی جدید...  

سلام.خوبید؟؟
میدونید یه کم سخته...برای کسی ک عادت کرده سخته چه برسه برای کساییکه با عشق یه کاری رو انجام میدن...
بعد 12سال درس خوندن...حالا میفهمم چه خبر بوده... به قول آقای پرستویی : یار در کوزه و ما گردو جهان میگردند!!!
منم خبر نداشتم تو مدرسه چخبره..الان میفهمم چیزی ک این بیرون دنبالش بودم همون جا تو مدرسه جا گذاشتمش....
بچگیمو...دوستامو...شیطنتامو...هیجان و شور ونشاطمو!
همش جا موند تو همون کلاس ته راهرو ک پنجرش به حیاط پشتی وا میشد!ً
تو  اون نماز خونه

ادامه مطلب  

دستان پدرم.. فرزند  

دستان پدرم را دوست دارم چون یاد زحمت هایی که برایم کشیده است میوفتم،یاد تمام کار هایی که برای اسایشم کرده. یاد تمام نوازش هاش،حتی سیلی هایی که خوردم و وقتی اشک می ریختم با همون دستای مهربون اشکامو پاک می کرد و طاقت دیدن اشکامو نداشت -_-
بعضی وقتا که به کاری خودم و پدرم فکر می کنم، با خودم میگم شاید من دختر خوبی برای پدرم نبودم، شاید خیلی جاها ناراحتش کردم و دلشو شکستم، شاید خیلی جاها سر افکندش کردم.ولی بهش قول میدم که دیگه هیچ کاری نکنم که نارا

ادامه مطلب  

+_+  

حالو هوای دیشب من!
17 الی 20 [تا12 تموم میشه]
20 الی 22 [قطعا تموم میشه]
22 الی 00[نه مثه اینکه تموم نمیشه واقعا]
00 الی  2 [اون نیشخند وسطیه واسه دیدن کامنتای هیروعه]
2  الی 3 [گریه ش ظاهری نبود باطنی بود]
و بدترین قسمت دیشب به نظرم اونجایی بود که آلارم گوشی مامانمو گذاشتم رو 6 زنگ بزنه.. گف این هشدار برای سه ساعت دیگه زنگ میزنه!!3سااااعت آخهههه؟بی وجدان...3 ساعت؟؟؟
+و اینکه امتحانش زیااااااااد سخت بود...زیااااد
قبل امتحان نظرسنجی کرده بودن که تستی بگیرن یا تش

ادامه مطلب  

177  

در برابر این همه ستاره ی عریان ، این همه باران بی سوال ،
یا چند آسمان بلند و چند ترانه از خواب کودکی ،
تو حاضری باز آوازی از همان پسینِ پُر بوسه بخوانی ؟
من دلم گرفته ، خوابم خراب ، گهواره ام شکسته است
حالا چه وقت گفتن از پرنده ، از قفس ، از قفس های در بسته ست ؟
پس بیا به خاطر یک گل سرخ ، یک لحظه ی درست ، یک یادِ ساده از همان سالِ بوسه ها ،
برویم بالای بالای آسمان ، پشتِ پیراهنِ بی الفبای نور ،
دست بر پرده ی خاطراتی از ماه دلنشین ، بپرسیم :
تو حاضری ب

ادامه مطلب  

مقاله  

سلام همه عزیزان خوبین؟؟؟؟؟مرسی که ما رو دنبال میکنین
اول از همه بگم این نوشتم شاید طولانی شه و یکمم جدی طوره و کمتر از استیکر استفاده میکنم
امشب با ابجیه گلم حرف زدیم و تصمیم گرفتم این متن رو بنویسم
به عنوان مقدمه فلش بک میزنیم به گذشته
قبلا تو سایت نوشتم محسا چن تا پیشنهاد ازدواج و دوستتی رو بخاطره نه گفتن من رد کرده بود
پسرخالم گفت من دارم زندگی محسا رو خراب میکنم و اون بخاطره شادی من فقط قبول میکنی یا همین وبلاگ زیر همون پست چن تا نظر فرستا

ادامه مطلب  

درهم برهم :)  

ساعت 2 بود ولی من 3 کلاس داشتم 
حوصلمم بینهایت سر رفته بود 
نه حسه درس خوندن بود نه خوابم میمومد
تو گروه به بچها پی ام دادم کی زود تر میاد بریم کافه ؟
خداروشکر بجز دوتاشون بقیه موافق بودن 
اهنگِ قاب عکس خالی از سیروان خسروی رو پلی کردم و صداشو تا ته بردم بالا
*این روزا یه قاب عکسه خالیم 
نمیدونی چه حالیم 
عالیم درست مثه یه دیوونه 
دیوونه چرا رفتی از این خونه ...
بابلیسمو از کشو کشیدم بیرون زدم به برق 
+نمیدونی بعده رفتنت چی شد
حتی اسمون ابری شد 
م

ادامه مطلب  

کوچه گلشن قسمت صد و پنجاه وپنج  

 
  #کوچه_گلشن
#مرجان_ریاحی
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_پنج
https://telegram.me/marjanstories
 ظهر که کسی توی کوچه نبود و پدر جواد مثل هر روز از مغازه بر می گشت تا ناهار بخورد
وچرتی بزند محبوبه و پدرش را دید که داشتند می رفتند دکتر و این را محبوبه گفت بدون اینکه
پدر جواد ازاو پرسیده باشد. پدرجواد هم با پدر محبوبه بنا کرد حرف زدن وطوری که محبوبه
نشنود از حال او پرسید. پدر محبوبه بازهم طوری که محبوبه نشنود گفت، این روزها باید برای
سلامتی خودش دعا کند که اگر نبود هیچکس پی

ادامه مطلب  

از صف نانوایی تا سفر خدایی  

 
از صف نانوایی تا سفر خدایی

 
توی صف نانوایی جلوتر از من یه آقایی با پسر کنجکاوش ایستاده بودند. 
 پسر کوچولو هی سوال می کرد و باباش هم ، یا جواب می داد  و یا می پیچوند . 
آقا شاطر که می خواست خمیر تازه درست کنه ، آرد رو ریخت توی ماشین 
خمیرگیری و شیر آب رو هم باز کرد روش. همون جوری که  
و آرد رو به هم می زد ، آقا شاطر هم داشت با دست کمک می کرد تا آرد کاملا با آب 
 قاطی بشه و آب داخل  ذرات آرد نفوذ کنه .
پسر کوچولو هم که دقیقا داشت نگاه می کرد، پرس

ادامه مطلب  

کارگاه ۴۷۰  

 جای دوستانی که نبودند خالی مثل هر هفته، بچه ها یک به یک کتاب هایی را که خوانده بودند را معرفی کردند و خلاصه ای از داستان را روایت. مدیر مدرسه- جلال آل احمد پاترونا- امیر عشیری همسایه‌ها- احمد محمود خداحافظ گری کوپر- رومن گاری 13داستان- بنیاد گلشیری کله اسب - جعفر مدرس صادقی چشم انداز از روی پل- آرتور میلر بخش دوم با خواندن داستان ما توی بازی نبودیم از مجموعه ی پشت شیشه های مات به قلم حسین مقدس و بررسی جان بخشی به اشیا در داستان نویسی با انجام

ادامه مطلب  

مهر: رحلت پیامبر(ص) در شعر آئینی  

__________________________________________________________________________________________________
بازخوانی مهر؛
رحلت پیامبر(ص) در شعر آئینی/ عالم عزا گرفته و صاحب عزا خداست


۲۸ صفر روز مصیبت و عزای جهان اسلام است در رحلت پیامبر اکرم(ص)؛ روزی که شاعران آئینی آن را با کلمات به سوگ نشسته‌اند.
خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: امروز، سالروز رحلت – و به تعبیر درست‌تر، شهادت - نبی مکرم اسلام(ص) است؛ روزی که در ادبیات آئینی ما هم جلوه‌گر است و شاعران فراوانی در رثای آن شعر سروده‌اند.
یکی از این شا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1